ترنم انتظار

شعر واژه های سبز انتظار

امشب چه غوغا کرده ای

شعر دوست
   

امشب چه غوغا کرده ای طو فان چه بر پا کرده ای
در سرزمين سينه ام دل را چو دريا کرده ای
گاهی به مدم می کشی گاهی به جذرم می کشی
ای ماه پر افسون مرا بالا و پايين کرده ای
تا کی به ساحل سر زنم امواج را بر در زنم
تا کی بجويم من تو را لنگر کجا را کرد ه ای
کی در هوا فانی شوم کی ابر بارانی شوم
بر من بتاب ای ماهتاب کاتش به دلها کرده ای
پا در رکاب موج بر با خود مرا تا اوج بر
آی و وفا کن در کنار عهدی که با ما کرده ای
آی و تنی در اب زن چرخی در اين گرداب زن
آیا به عمرت اينچنين موجی تماشا کرده ای
تو سينه ام را ميدری تا کی نمايی دلبری
گويا ميان يک صدف گوهر تو پيدا کرده ای
پر شور گرديده دلم با آن که نزد ساحلم
می ميرم از تشنه لبی از ما چه پروا کرده ای
بردی ببر اين ابرو در هم مکش آن چشم و رو
از آبروی من عجب ابری مهيا کرده ای
شد رعد و برق اين ابر من يعنی سر امد صبر من
باران که می بارد بيا دل را تو رسوا کرده ای
ديگر چه سود از گفتگو رو گل ندارد پشت و رو
با ما مگر تا پیش از اين بهتر از اين تا کرده ای
دريای من آرام گير از عکس رويش کام گير
 مه در بغل کی آيدت دل خوش چه بيجا کرده ای

علیرضا پناهیان

 

 

نظر بدهيد

شنبه 27 شهريور 1389، ساعت 2:12
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها

شعر دوست
   

سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها!
خدای بیت غزل‌های آسمانی‌ها

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند
در آستانهٔ مرگ‌اند نوجوانی‌ها

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: «دیوانه‌ها! روانی‌ها!

کسی برای نجات شما نمی‌آید
کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها»

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!
تو ـ هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

و زرد می‌شوند و دانه‌دانه می‌افتند
کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها

پانته‌آ صفایی بروجنی

 

 

نظر بدهيد

شنبه 27 شهريور 1389، ساعت 1:58
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

شعر دوست
   

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)

 

 

نظر بدهيد

شنبه 27 شهريور 1389، ساعت 1:23
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

تکرار می‌شود غزل انتظار من‌

شعر دوست
   

گل می‌دهم به بوی بهاری که می‌رسد

چشمم به در به دیدن یاری که می‌رسد

تکرار می‌شود غزل انتظار من‌

هرشب به نامه آینه‌داری که می‌رسد

بغض هزار پنجره را اشک می‌شوم‌

در تار و پود نغمه تاری که می‌رسد

فردا تبی دوباره به خورشید می‌دهد

از آسمان تیره شراری که می‌رسد

روشن ز آیه‌های خدا می‌شود زمین‌

در برق ذوالفقار سواری که می‌رسد

محبوبه بزم آرا

 

 

نظر بدهيد

شنبه 27 شهريور 1389، ساعت 1:3
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

وقتی دوباره پر شده از بت جهانمان

شعر دوست
   

وقتی دوباره پر شده از بت جهانمان‌

شرک است، ذکرنام خدا بر لبانمان‌

اهریمنانه باعث شرم خدا شدیم‌

گم باد از صحیفه عالم، نشانمان‌

نفرین به ما به خاطر یک لقمه بیشتر

واشد به سوی هرکس و ناکس دهانمان‌

تیر وکمان، به دست گرفتیم تا مباد

غرق پرنده‌ها بشود آسمانمان‌

درفکر طرح وسوسه سیب دیگری است

شیطان، همو که جازده خود را میانمان‌

وقت حضور توست مخواه آخرین امید

بی قهرمان تمام شود داستانمان‌

مسلم محبی‌

 

 

نظر بدهيد

شنبه 27 شهريور 1389، ساعت 0:11
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست...

شعر دوست
   

دو چشم خیس من امشب به ابرها مانده ست
که از نظاره ماه این زمان جدا مانده ست

نگاه خیره من خسته از پلیدی ها
در انتظار تماشای ماه وا مانده ست

تو ای سخاوت آبی! اگر که می دانی
بگو ترا بخدا ماه من کجا مانده ست

زمین اسیر سیاهی و ظلم و گمراهی است
چنان که وضع جهان در کسوف جا مانده ست...

کجاست وارث بر حق ذوالفقار علی؟!
که داغ فاطمه بر سینه های ما مانده ست

کجاست طالب خون های انبیا که هنوز؟!
به قلب منتظران داغ کربلا مانده ست

کجاست قائم هستی که از صلابت اوست ؟!
اگر زمین و زمان قرص و روی پا مانده ست

جمال روی شما از حجاب بیرون است
قلوب قاصر ما غایب از شما مانده است

بیا که چشمه چشمت دوباره زنده کند
قلوب تیره ما را که بی صفا مانده ست

به کام خسته دلان انتظار شیرین است
هنوز قسمت زیبای ماجرا مانده ست

سوار کشتی عشقیم و غرق بحر امید
که در میانه امواج ناخدا مانده ست

سخن زعشق شما رفت زین میان تنها
سکوت قافیه ها بهت واژه ها مانده ست

احسان

شعر،شعرنو،شعر مذهبی،مهدوی،امام زمان،حضرت مهدی،قائم،قیامت،رجعت،معصوم،مهدی شناسی

 

نظر بدهيد

سه شنبه 23 شهريور 1389، ساعت 9:20
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...

شعر دوست
   

شعر،شعرنو،شعر مذهبی،مهدوی،امام زمان،حضرت مهدی،قائم،قیامت،رجعت،معصوم،مهدی شناسی

من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!

چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی

مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش
که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی

نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!
...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی

نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...


مهدی مظاهری

شعر،شعرنو،شعر مذهبی،مهدوی،امام زمان،حضرت مهدی،قائم،قیامت،رجعت،معصوم،مهدی شناسی

 

نظر بدهيد

سه شنبه 23 شهريور 1389، ساعت 9:9
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

بیا ای گل نرگس

شعر دوست
   

عصر يك جمعه دلگير،

دلم گفت: بگويم، بنويسم

كه چرا عشق به انسان نرسيدست،

چرا آب به انسان نرسيدست،

و هنوزم كه هنوز است، غم عشق به پايان نرسيدست

بگو حافظ دل‌خسته ز شيراز بيايد،

بنويسد كه هنوزم كه هنوز است،

چرا يوسف گم‌گشته به كنعان نرسيدست و

چرا كلبه احزان به گلستان نرسيدست

عصر اين جمعه دلگير،

وجود تو كنار دل هر بي‌دل آشفته شود حس

كجايي گل نرگس؟

 

نظر بدهيد

سه شنبه 23 شهريور 1389، ساعت 8:52
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

بنویس کی آن مرد در باران می آید

شعر دوست
   

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

 بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد
 
غلامعلی شکوهیان

 

نظر بدهيد

سه شنبه 23 شهريور 1389، ساعت 8:41
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

خواب هزارساله غیبت ربود‌ِمان

شعر دوست
   

شعر،شعرنو،شعر مذهبی،مهدوی،امام زمان،حضرت مهدی،قائم،قیامت،رجعت،معصوم،مهدی شناسی

وقت اذان گذشت؛ و خورشید خواب ماند
افسوس، وعده‌های خدا در کتاب ماند

نم پس نداد ابری‌ِ بی‌خیر‌ِ آسمان
تنها درخت ناحیه بی‌آفتاب ماند

خواب هزارساله غیبت ربود‌ِمان
شیواترین سلام خدا بی‌جواب ماند

از لشگر نهنگ کسی زنده برنگشت
دریا دوباره در کف مشتی حباب ماند

دعوای ما حواله به روز حساب شد
دنیا به نام نامی‌ِ عالی‌جناب ماند

این جاده‌های گیج به جایی نمی‌رسند
مقصد فریب بود، دروغ‌ِ‌ سراب ماند

امید مهدی‌نژاد

شعر،شعرنو،شعر مذهبی،مهدوی،امام زمان،حضرت مهدی،قائم،قیامت،رجعت،معصوم،مهدی شناسی

 

نظر بدهيد

سه شنبه 23 شهريور 1389، ساعت 8:37
دسته بندي ها: شعر انتظار 
   

صفحه نخست

خوراک خوان Rss

پیامکهای من
مشخصات من

درباره...

 
 
ناله كم كن دل ديوانه كه يار آمدنی است -:- بي قراري مكن اين قدر قرار آمدنی است -:- گردی از دور بلند است كمی خيره بمان -:- پلك بر هم منه آخر كه سوار آمدنی است

 

 

 

ورود

 
 
نام كاربري:
گذرواژه:
 

دسته‌بندي‌ها

 

آمار

 
  بازديد كل: 5860
بازديد امروز: 6
بازديد ديروز: 10
تعداد مطالب: 61